کاش دل لحظه ای آرام نداشت / خانه ی این دل من بام نداشت
کاش در دل طلب ات می جوشید / دیزی عشق، نخود خام نداشت
...
یک بار دگر با دگران می گویم / یک بار که گفتم...! نگران می گویم
او قلب مرا یکسره بر هیچ گرفت / انگار که دارم هذیان می گویم
...
هر روز کمی یاد تو را می نوشم / در ظرف دلم آب تو را می جوشم
صد بار که گفتم که تو را دوست... ولی... / انگار که دارم الکی می کوشم
...
از بودن تو رنج فقط سهم من است / در دشت دلت گنج فقط سهم من است؟
بین همه ی حروف عالم گویا / از بین عدد، پنج فقط سهم من است!
از صدای ناگهانی ندای زنگ...
من بلند می شوم.
از ورای خواب های نا تمام
جا تر است و بچه نیست...
ناگهان،
دوش آب گرم، داغ می شود.
من از آن نفس که رفتی , به نَفَس نَفس فُتادم
نفسم گرفت و ناگه ؛ به لبِ ارس فتادم
نه توان رفتنم بود و نه آنکه بازگردم
به امیدِ با تو بودن به سر هوس فتادم
سر و جانِ خود تکاندم زهوای خودپرستی
تو خدای من نبودی که به پای خس فتادم
همه ماه من تو بودی و من اشتباه کردم
که به پای ماه برکه خفه از جرس , فتادم
عجبم ! تو پنبه کردی همه رشته رشته هایم
که به دام حرفهایت چو یکی مگس فتادم
برو از تهِ خیالم ؛ عدم از وجود بهتر
که از آن نفس که رفتی , به نَفَس نَفس فُتادم
8 تیر 86